سيد محمد باقر برقعى

3422

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نيست جز نقش دلاراى تو بر لوح ضمير * كافرم جز با تو گر نرد تمنّا مىزنم رشك ارژنگيست لوح دل كه بر اين كارگاه * هردم از ياد تو صد نقش دلارا مىزنم گر دو صد لشكر برانگيزد غم دنيا چه غم * با غم عشقش خوشم بر قلب هيجا مىزنم شادى دوران وصلش ياد كاينك در فراق * صد گره از غم به جان ناشكيبا مىزنم يك‌نفس غافل ز يادش نيستم هردم به شوق * نقش او بر كارگاه جان شيدا مىزنم « مؤتمن » در آن دل سنگين ندارد ناله راه * تيغ عريانى عبث بر سنگ خارا مىزنم بخت بد ديريست رفيقان ، خبر از يار ندارم * وز هيچ رهى راه به دلدار ندارم از صحبت جان‌پرور جانان چه نصيبى * اى همنفسان ! بهره ز ديدار ندارم گيرم كه شود دولت ديدار ميسّر * بيگانه‌صفت رخصت گفتار ندارم ور نيز بود رخصت گفتار چه حاصل * دانيد كه من زهرهء اين كار ندارم آوخ كه در اين سينهء مجروح بلاكش * درديست كه من قدرت اظهار ندارم جانانه نگاهى نه سلامى نه پيامى * الحق كه من اين چشم ز اغيار ندارم از عشق تو اى ماه دل‌افروز نصيبى * جز اشك روان و دل‌افگار ندارم چون است كه من با همه اخلاص و ارادت * در محفل انست نفسى بار ندارم گنجيست گران همدمى يار وفادار * صد حيف كه من يار وفادار ندارم گر خاطرت از بنده ملول است بفرما * تا زين سپست بيهده آزار ندارم لطف تو اگر شامل حال است چه بهتر * ور نيست به جان تو كه اصرار ندارم مىسوزم و مىسازم و از چون تو نگارى * در دل گله‌اى اندك و بسيار ندارم از بخت بد خويش بود گر گله‌اى هست * ور نه گله‌اى بنده ز سركار ندارم